مؤلف مجهول

232

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

و از اين نوع وعظ گويد و مردم را تنبيه و اندرز كند و از صرعت موت و حسرت فوت بترساند . خروش و جوش از آن قوم برخيزد و بتوبت و انابت گرايند و مظالم بازدهند . و چون عقد آن اجتماع گسسته شود و هريك به خانه و آشيانهء خود رود ؛ طريقت سداد و رشاد پيش گيرند ، و مدّتى آن موعظت و نصيحت باقى ماند . حكايت گويند وقتى ملكى از ملوك بنى اسرائيل با كوكبه‌اى بانواع ازدحام مختصّ و غلبه‌اى باركان دولت مغتصّ كه نظر از نظاره خيره و هوا از هباى گذاره تيره نمودى . بعزم شكار نهضت فرموده بود ، مردم از هرطرف [ 159 ر ] لقاى ميمون او را انتهاز مىشمردند ، و بعزّت همايون او اهتزاز مىنمودند . و مردى پير در آن ميان بر كناره‌اى نشسته ، تير قدّش مقوّس و سرو قامتش منكّس ، سر زير انداخته و با كار خود پرداخته . ملك با جلبت و شكوه غلبت برو بگذشت . آن پير سر برنكرد و گرد تماشا نگشت . چون ملك را نظر بر او افتاد ، عنان بازكشيد و بايستاد و گفت اى روزگار ديده و سرد و گرم چشيده ! از چيست كه چوگان سان سر در پيش افكنده‌اى و كمان‌وش گوشه‌اى گرفته‌اى ؟ ! چرا چون نيزه نيزه‌وار « 1 » در جنبش نيايى و مانند سرو بقدم اجلال ايستادگى ننمايى ؟ ! گفت اى ملك از گردون سرگردانى چون گوى دارم ، چگونه چون چوگان سر در پيش ندارم ، و با قامت كمان سان چون نيزه نيزه‌وا [ ر ] جنبش بر چه وجه آسان شمارم ! و من اين مملكت را ياو [ ه ] پندارم و اين دولت را بىبنياد ياد دارم . پيش

--> ( 1 ) - ص : تيزه را .